زیباترین هدیه خدا ، رادین پسریزیباترین هدیه خدا ، رادین پسری، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 23 روز سن داره
پیوند بهار زندگیمونپیوند بهار زندگیمون، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 27 روز سن داره

"ב ر نـــــیــــــــــ♥ـــــــــــمـــه راه پاییــــــــز "

... سیزده به در + هفدهمین ماه تولد زیبای تو ...

1392/1/13 16:03
نویسنده : مامان رادين
281 بازدید
اشتراک گذاری

ماجرای همیشگی  عید دیدنی های ما با فامیل های دوست داشتنی بابایی یه موضوع تکراریه و چوناین فامیل محترم باند گسترده ای رو شامل میشه حداقل یک هفته ای از تعطیلات تکرار نشدنی عید صرف در رفت و آمد و دید و بازدید با این عزیزان میشه با اتمام تعطیلات و رسیدن روز سیزدهم اگه به یاری خد تا اون تاریخ این دید و بازدیدها تموم شده باشه اونوقت میشه واقعآً سیزده فروردین رو جشن گرفت چشمک...

گذشته از شوخی فامیلهای بابا رو دوست دارم چون  آدم های بی شیله پیله ای هستند ، اگرچه رفت و آمد با اکثر این عزیزان به همین سیزده روز عید خلاصه میشه مگر دیداری دوباره داشته باشیم در جشنها و مراسمات مذهبی و روزه ها و عروسی ها و خدای نکرده در مجالس ختم  ...

ولی چه خوب بود که این رفت و آمد ها فقط به همین چند روزه ختم نشه و باز هم در طول سال زیارتشون کنیم و میزبان و مهمان دلهای گرمشون باشیم ...

امسال هم چون مسافرتمون به شمال افتاد واسه هفته اول تعطیلات تا12 فروردین عید دیدنی هامون طول کشیده و هنوز یه چند نفری رو باید بریم و چند نفری هم باید بیان ...

دیروز هم که 13 فروردین بود ، ما هم مثل بقیه عازم دیدار با طبیعت زیبای خدای مهربون شدیم ...

ساعت 9:00 صبح بود که راه افتادیم  خانواده سه نفره ما و خانواده سه نفره عمو فرزاد و خانواده سه نفره بابا احمد که دایی آرمان غایب بود و قرار بود یاعتی بعد با دویتاش واسه ناهار بیان...

پیش خودمون می گفتیم :"اول صبح آخه کجا داریم میریم؟؟؟؟؟؟؟"

تو خروجی شهر متوجه شدیم که مثل ما زیاده و وقتی جلو تر رفتیم دیدیم خیلی ها زنبیل گذاشتن و چادر مسافرتیهاشونو باز کردن و حتی یه عده ای آتیش هم رو براه کرده بودن و یه عده ای هم مشغول بازی بودن ، خیلی جلو تر که رفتیم شک کردیم که امروز 13 به در بوده یا دیروز ؟؟؟؟؟؟ آخه اونجایی که کا رفتیم 45 دقیقه ای با شهر فاصله داشت و وقتی رسیدیم دیدم یه عده ای قبل ما اونجا بودن و همه کارهاشونم کردن و فقط مونده ناهارخورون ...

به امام زاده فلار که رسیدیم ، آقایون بساط پهن کردیم و ما خانمها هم مشغول حرف زدن و مراقبت از بی بی هامون ...

صبحانه که حاضر شد خوردیم و بعد پیاده روی و حرف و بازی با بچه ها و عکاسی و ... ناهار و ... و خوابیدن بچه ها و ...خوردن کاهو سکنجبین هم آخرین مراسم ما بود و بعد هم ساعت 5:00 راهی خونه شدیم تا بابایی کمی استراحت کنه و دوش بگیره که واسه فردا آماده روز کاریه جدید بشه ...

روز خوبی بود ، معتدل و آفتابی ...

رادین پسری هم به محض رسیدن با رفیقش "مادر روحی "قدم زد

 و حسابی بازی کرد ولی بیشتر عشقش رانندگی بود که بشینه تو ماشین و ژست رانندگی بگیره

ازت چند تا عکس گرفتم به تلافی عکس نگرفتن تو شمال !!!!!!!

آشنایی با طبیعت

پسرم داری دندون در میاری و همش دستت تو دهنته و نگران بودم از بس که دستتو به همه جا میمالیدی و میکردی تو دهنت

این هم عکست با سارینا

 و موقع ناهار هم مثل کباب خورهای حرفه ای یه رون کبابی مرغ رو به دندون کشید

 و بعد هم یه خواب راحت تو دل طبیعت

و پرتاب شدنت به هوا توسط بابایی

 و بعد هم یه حموم حسابی

یه مناسبت دیگه این روز هم پایان شانزده ماه از زندگی شیرین رادین پسری بود که در دامان سبز و زیبای طبیعت غروب کرد و وارد هفدهمین ماه از زندگیش شد...

 

 

این دومین 13 به در کردن عمرت بود قندک من

مبارکت باشه

 امیدوارم 130 بهار رو پشت سر بزاری با تندرستی و شادکامی

 

این هم هدیه ناقابل ما به پسملی 17 ماه و نازم

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (9)

مامان آوا
14 فروردین 92 17:34
سال نو مبارک دوست خوبم.موفق و پیروز و شاد باشید.


سال نو به شما و خونواده عزیزتون مبارک باشه ایشالا@};
لطیفه و طنز
14 فروردین 92 18:29
هروز با جدیدترین و خنده دار ترین جوک ها پذیرای حضور گرم شما هستیم ...
عشقه رادین
15 فروردین 92 15:37
ورودت به 17 ماهگی مبارک
چقدر قشنگه تولد نو شدنت همزمانه با تولد طبیعت و بهار عزیزم
امیدوارم همیشه شاداب و سبز مثل بهار باشی



ممنون دوست خوبم


مامان کیان کوچولو
16 فروردین 92 12:31
عزیز دلم خدارو شکر که خوش گذشته بهتووون ..
جونم به این شیطونیای گل پسر


آره دیگه مامانی تا این وروجکها شیطونی نکنن که پیر نمیشیم ما


مامان کیان کوچولو
16 فروردین 92 19:01
عزیزم توی قسمت عنوان مطلب
17 ماهگی رو هفتمین تایپ کردی .
حواست کجا بوووده


ممنون از اینکه دقت می کنی به نوشته هام
از دست این وروجک گاهی اوقات خیلی غلط تایپی پیدا می کنم تو نوشته هام
مرسی که گفتی
نرگس مامان باران
16 فروردین 92 20:01
سلام عزیزم سال نو مبارک دخمل من باران مظفری تو جشنواره نوروزی آتلیه سها شرکت کرده ممنون میشم اگه به وبلاگمون بیایی و به لینک مستقیم آتلیه بروید و امتیاز 5 رو بدهید مرسی سایت آتلیه
http://soha.torgheh.ir/festival/festivalPage.php?festival=6



ممنون
سال نوی شما هم مبارک
حتماً عزیزم به امید اول شدن باران جون
مامان زهرا
17 فروردین 92 15:53
سلام عزیزم امیدوارم تا پایان سال پر انرژی و شاد باشی


سلام گلم
ایشالا
ممنون از دعای قشنگت
آتیلا جون و مامان شیما
17 فروردین 92 15:56
سلام عزیزم...
سیزده تو بدر غمهاتون دربدر...
ایشاا... همه روزهای زندگیتون رو ب خوب و خوشی و سلامتی و شادکامی پشت سر بگذارید عزیزم...
عکسهای ماه رادینمم که میخورم...
قبونش بشم خودم تنهای...
دوستون دارم...
بوووووووووووووووووووس...



مرسی گلم
ممنون از دعای قشنگت
لطف داری خاله جون
خدا نکنه
ما هم از راه دور میبوسیمت
مریم (مامان آندیا )
20 فروردین 92 23:12
سلام عزیزم....مرسی که به وبلاگ آندیا سر زدی و نظر گذاشتی.....راست میگی هاااااااا....13 بدر این دوتا وروجک شبیه همه...مخصوصا قسمت حمومشون..
سال خوبی داشته باشین


سلام گلم
ممنونم
آره همین موضوع برام حالب بود
ممنون دوست خوبم همچنین شما