... سیزده به در + هفدهمین ماه تولد زیبای تو ...
ماجرای همیشگی عید دیدنی های ما با فامیل های دوست داشتنی بابایی یه موضوع تکراریه و چوناین فامیل محترم باند گسترده ای رو شامل میشه حداقل یک هفته ای از تعطیلات تکرار نشدنی عید صرف در رفت و آمد و دید و بازدید با این عزیزان میشه با اتمام تعطیلات و رسیدن روز سیزدهم اگه به یاری خد تا اون تاریخ این دید و بازدیدها تموم شده باشه اونوقت میشه واقعآً سیزده فروردین رو جشن گرفت
...
گذشته از شوخی فامیلهای بابا رو دوست دارم چون آدم های بی شیله پیله ای هستند ، اگرچه رفت و آمد با اکثر این عزیزان به همین سیزده روز عید خلاصه میشه مگر دیداری دوباره داشته باشیم در جشنها و مراسمات مذهبی و روزه ها و عروسی ها و خدای نکرده در مجالس ختم ...
ولی چه خوب بود که این رفت و آمد ها فقط به همین چند روزه ختم نشه و باز هم در طول سال زیارتشون کنیم و میزبان و مهمان دلهای گرمشون باشیم ...
امسال هم چون مسافرتمون به شمال افتاد واسه هفته اول تعطیلات تا12 فروردین عید دیدنی هامون طول کشیده و هنوز یه چند نفری رو باید بریم و چند نفری هم باید بیان ...
دیروز هم که 13 فروردین بود ، ما هم مثل بقیه عازم دیدار با طبیعت زیبای خدای مهربون شدیم ...
ساعت 9:00 صبح بود که راه افتادیم خانواده سه نفره ما و خانواده سه نفره عمو فرزاد و خانواده سه نفره بابا احمد که دایی آرمان غایب بود و قرار بود یاعتی بعد با دویتاش واسه ناهار بیان...
پیش خودمون می گفتیم :"اول صبح آخه کجا داریم میریم؟؟؟؟؟؟؟"
تو خروجی شهر متوجه شدیم که مثل ما زیاده و وقتی جلو تر رفتیم دیدیم خیلی ها زنبیل گذاشتن و چادر مسافرتیهاشونو باز کردن و حتی یه عده ای آتیش هم رو براه کرده بودن و یه عده ای هم مشغول بازی بودن ، خیلی جلو تر که رفتیم شک کردیم که امروز 13 به در بوده یا دیروز ؟؟؟؟؟؟ آخه اونجایی که کا رفتیم 45 دقیقه ای با شهر فاصله داشت و وقتی رسیدیم دیدم یه عده ای قبل ما اونجا بودن و همه کارهاشونم کردن و فقط مونده ناهارخورون ...
به امام زاده فلار که رسیدیم ، آقایون بساط پهن کردیم و ما خانمها هم مشغول حرف زدن و مراقبت از بی بی هامون ...
صبحانه که حاضر شد خوردیم و بعد پیاده روی و حرف و بازی با بچه ها و عکاسی و ... ناهار و ... و خوابیدن بچه ها و ...خوردن کاهو سکنجبین هم آخرین مراسم ما بود و بعد هم ساعت 5:00 راهی خونه شدیم تا بابایی کمی استراحت کنه و دوش بگیره که واسه فردا آماده روز کاریه جدید بشه ...
روز خوبی بود ، معتدل و آفتابی ...
رادین پسری هم به محض رسیدن با رفیقش "مادر روحی "قدم زد


و حسابی بازی کرد ولی بیشتر عشقش رانندگی بود که بشینه تو ماشین و ژست رانندگی بگیره


ازت چند تا عکس گرفتم به تلافی عکس نگرفتن تو شمال !!!!!!!
آشنایی با طبیعت






پسرم داری دندون در میاری و همش دستت تو دهنته و نگران بودم از بس که دستتو به همه جا میمالیدی و میکردی تو دهنت

این هم عکست با سارینا


و موقع ناهار هم مثل کباب خورهای حرفه ای یه رون کبابی مرغ رو به دندون کشید
و بعد هم یه خواب راحت تو دل طبیعت


و پرتاب شدنت به هوا توسط بابایی


و بعد هم یه حموم حسابی


یه مناسبت دیگه این روز هم پایان شانزده ماه از زندگی شیرین رادین پسری بود که در دامان سبز و زیبای طبیعت غروب کرد و وارد هفدهمین ماه از زندگیش شد...

این دومین 13 به در کردن عمرت بود قندک من
مبارکت باشه
امیدوارم 130 بهار رو پشت سر بزاری با تندرستی و شادکامی
این هم هدیه ناقابل ما به پسملی 17 ماه و نازم




... سیزده به در + هفدهمین ماه تولد زیبای تو ...
